شادباش

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است     سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب        در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است و لیکن           بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است      چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در  مجلس  ما  عطر میامیز که ما را          هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو  هیچ  و  ز  شکر          زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است         همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است    وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز        و ان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید  که  او  نیز            پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی     کایام  گل  و یاسمن و  عید صیام است

شعری از حسین منزوی

 تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
 آتش گرفتم از تو و در صبح دم زدم
 با آسمان مفاخره كردیم تا سحر
 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید
 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 تا كور سوی اختركان بشكند همه
 از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم
 با وامی از نگاه تو خورشید های شب
 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
 هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد
 شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم