شعری برای جانباز از شاعرمعاصر سیمین بهبهانی

شلوار تا خورده دارد، مردی که یک پا ندارد       خشم است و آتش، نگاهش، یعنی تماشا ندارد

رخساره می تابم از او امّا به چشمم نشسته         بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد

بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این     خود گرچه رنج است، بودن، " بادا مبادا " ندارد

با پای چالاک پیما  دیدی چه دشوار  رفتم؟                تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد

تق تق کنان چوبدستش روی زمین می نهد مهر        با آن که ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه ای شد      این خویگر با درشتی،  نرمی تمنّا ندارد

بر چهره ی سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است        یعنی که با کاهش تن، جانی شکیبا ندارد

گویم که  با  مهربانی خواهم  شکیبایی  از او             پندش دهم  مادرانه  گیرم که پروا  ندارد

رو می کنم سوی او باز تا گفت و گویی کنم ساز     رفته ست و خالی ست جایش مردی که یک پا ندارد

هفته ی جانباز گرامی باد   ۱۲  / تیر ماه / ۱۳۹۰

شعری از سهراب سپهری

شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
 شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن وبیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :ـ
بهترین چیز رسیدنم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است