دانش آموزان چگونه تابستان را بگذرانند.

 به دانش آموزان عزیز توصیه می کنیم از وقت تعطیلات تابستان برای تکمیل و بهبود دریافت های درسی خود استفاده کنند و علاوه بر تفریح و استراحت، در جهت اعتلای معنوی و روانی خود گام بردارند.

۱-تفریح و مسافرت و دیدار از مکانهای تاریخی و زیباییهای طبیعت

۲- تقویت توانایی نوشتن با یادداشت برداری روزانه و خاطره نویسی

۳-کمک به کارهای خانه و ارتباط عاطفی مناسب و شاد با افراد خانواده

۴- پرداختن به ورزش مورد علاقه

۵-به بد خط ها هم توصیه می کنیم حتما کلاس خط استفاده کنند.

۶- استفاده از کلاسهای تقویتی مورد نیاز

و کارهای تکمیلی دیگر

سپاس و تشکر نکته دار!

 

منه غرامت خاقانیا نهاد فلک را

ببین فلک به چه ماند در آن نهاد که هستش...

یک داستان غم انگیز فوتبالی

اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندمي ‌است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد. در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گر چه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حداكثر مي‌كرد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق می كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجوددر تمرين‌ها شركت می‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی ‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه ای بازی نكرد. در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي فصلی فوتبال زمانی كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالی كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني اوي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي برای آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي. روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرمي‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناری گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار می‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربی و بازيكنان و تماشاچيان نمی‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود. تيم مقابل به هيچ ترتيبی نمی توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمی‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببينم چه طور تونستی به اين خوبی بازي كنی؟ پسر در حالی كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: می‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا می‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگی برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزی بود كه او مي‌توانست به راستی مسابقه را ببيند و من می‌خواستم به او نشان دهم كه می توانم خوب بازی كنم.

یک خبر کاریکاتوری

 کاریکاتور نوعی بیان تاثیر گذار

مسعود شجاعي طباطبايي در گفت‌وگو با فارس عنوان كرد؛

كاريكاتورهاي ضدصهيونيستي ايران با استقبال برزيلي‌ها مواجه شد

 خبرگزاري فارس: مسعود شجاعي طباطبايي هنرمند كاريكاتوريست ايراني نمايشگاهي از آثار ضدصهيونيستي و ضدآمريكايي خود در برزيل برپا كرد كه با استقبال مردم اين كشور رو به رو شد. 89

/03/12 - 00:07:55

متنی از وبلاگ فصل فاصله از دکتر ترکی

دریا قلی     

"دریاقلی" اوراق فروشی بود در گوشه "کوی ذوالفقاری" آبادان که در گورستانی از اتومبیلهای فرسوده زندگی می کرد.در ماههای آغاز جنگ،آبادان در محاصره نیروهای دشمن بود و در کوران اختلافات داخلی جناحهای سیاسی و آشفتگیهای ماههای آغاز جنگ در آستانه سقوط قرار داشت، تقدیر این بود که هنگامی که دشمن، غافلگیرانه از رودخانه بهمنشیر گذشته و وارد آبادان شده بود، تنها دریاقلی ِ تنها  متوجه حضور و نیت شوم او بشود.دریاقلی در آن شب پاییزی آبان ماه ۱۳۵۹  با شجاعت و عزمی شگفت مسافتی ۹ کیلومتری را علی رغم حضور دیدبانان دشمن و خطرات موجود با دوچرخه کهنه خودش طی کرد تا این خبر را به مدافعان شهر برساند. با حضور رزمندگان و مردم شهر، دشمن به آن سوی بهمنشیر رانده شد یا تن به مرگ و اسارت داد و حماسه ای بزرگ پدید آمد.

اگر هوشیاری و عزم و دلیری این مرد گمنام که چند روز بعد به شهادت رسید،نبود، کسی نمی داند چه حوادث تلخی پیش می آمد و نهایتا چه سرنوشتی برای مردم ایران- و  حتی منطقه- رقم می خورد! دست کم این بود که آبادان با تلفاتی سنگین سقوط می کرد و بازپس گرفتنش نیازمند نبردهایی خونین تر و پرهزینه تر از فتح خرمشهر بود! جا دارد آنها که گذشته را به ارزانی می فروشند و به سادگی نفی می کنند، بدانند که اگر این شهیدان گمنام نبودند،آنها امروز چیز قابل توجهی برای معامله کردن و فروختن نداشتند!

این ابیات بی قدر ذکر خیر اندکی است از این دریا دل آبادانی که تنها مایه شرمساری شاعر آن تواند بود:

آن سوی نخلها پُر سرباز دشمن است
این شهر ِ
 در محاصره، شهر تو و من است

دشمن نفوذ کرده و این شهر بی پناه
اینک
 به زیر چکمهّ ناپاک دشمن است

دریاقلی! رکاب بزن، یا علی بگو
چشم انتظار همت تو دین و
میهن است

ای مرد اهل درد، بنازم به غیرتت
این
 خانه ها هنوز پر از کودک و زن است

فردا - اگر درنگ کنی- کوچه های شهر
میدان جنگ تن به تن و
تانک با تن است

از راه اگر بمانی و روشن شود هوا
تکلیف
 شهر خاطره های تو  روشن است!

دریاقلی! رکاب بزن گرچه سهم تو
از
 این دیار، ترکش و یک مشت آهن است

دریاقلی! به وسعت دریاست نام تو
تاریخ در تلفظ نام تو الکن
است

هی مرد ِ مرد از نفس افتاده ای مگر؟!
همپای مرگ، کار تو
امشب دویدن است

چون موجها به دامن ساحل نمی خزی
دریایی و طریقت  دریا تپیدن است.

دو شعر بسیار زیبا از دکتر محمد رضا ترکی استاد دانشگاه تهران

عادت

پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم
باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم

یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم
یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم

بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار
تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم

چون زمستان و خزان از پی هم می آیند
من چگونه به بهاران تو عادت بکنم ؟

بادبان می کشم و موج و خطر در پیش است
باید ای عشق ، به طوفان تو عادت بکنم

ساده تر نیست در آغوش عطش جان بدهم
تا به سرچشمه سوزان تو عادت بکنم ؟!

ای دل غمزده دیری ست که عادت دارم
به سخنهای پریشان تو عادت بکنم !

 یقین گم شده

به این شکسته  بی دست و پای سرگردان
یقین گم شده اش را  به عشق  برگردان

هنوز می شود این دل  شکسته تر  باشد
دل شکسته   ما را شکسته تر  گردان

بریز هر چه عطش را به کام تشنگی ام
لبان شعله ورم را به گریه   تر   گردان

بس است هرچه تپیدیم  زیر خاکستر
بسوز جان مرا باز و شعله ور گردان

مرا که تشنگی از آب خوشتر است امروز
کنار چشمه ببر ، تشنه کام   برگردان

دعای ما که دعا نیست ، ادعاست فقط
هر آن دعا که نمودیم بی اثر گردان

دل مرا به کنار ضریح عشق ببر
رمیده آهوی بی تاب   دربه در گردان

آن کس که بداند و بداند که بداند......

 

آن کس که بداند و بداند که بداند    اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند     آگاه نماید که بسی خفته نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند     لنگان خرک خویش به مقصد برساند

آن کس که نداند و نداند که نداند     در جهل مرکب ابدالدهر بماند

خجسته باد پیروزی آفرینی رزمندگان

 

سالگشت آزادی خرمشهر  سرفراز را شادباش می گوییم.

خالی دل مرا تو ز تاب و توان مدان

شیر ژیان میان نیستان نهفته است

معانی صوفی

معانی صوفی

درویش / پشمینه پوش / پرز و پاره پشمی که دور می ریزند /  صفوه :نخبه ی هر چیز

منسوب به صفا:اهل صفا و صافی دل  / منسوب به صفا یعنی سنګ سخت که ګیاه از آن نمی روید به

 مناسبت فقر و بی چیزی  /  از صوفانه به معنی ګیاه به معنی ناچیز کوتاه / صف  رده دسته/ از صفه اصحاب و یاران فقیر پیامبر

و به معنای پشمینه