شعرهایی از دانش آموزان و همکاران گروه ادبیات الیگودرز
آینه
به آیینه می نگرم
غمی گران به وجود شکسته ام هجوم می آورد
به آیینه ها حسادت می کنم
آخر هر روز با آن ها
دیداری تازه می کنی
دردی عظیم تر از حسادتم به آینه ها
به وجودم چنگ می زند
حسادتی بزرگ تر
حسادتی بزرگ تر به آن کسی
که در آینه ی چشمانت
خود را نظاره می کند
به آن کس که در آیینه ی چشمانش
خود را نظاره می کنی
به آیینه می نگرم
نمی دانم غبار است بر آیینه نشسته
یا غم تو مرا پیر کرده است؟؟
به آیینه می نگرم، با نفرتی بیشتر
همیشه این آیینه ی بی رحم
یاد و غمت را زنده می سازد
همیشه همین آیینه
به انتظارم،به حماقتم و به عشقم
پوزخندی تلخ تر از زهر می زند
و همیشه حقیقت را در گوشم زمزمه کرد
او برای همیشه رفته است
شبنم درویشی
دانش آموز سال اول دبیرستان نمونه ی دولتی الزّهرا(س) الیگودرز/1388
شعر ی از خانم عاطفه سلطانمرادی
می آیی
و آفتاب بر شانه هایت جاری است
کلام تو گل می رویاند
و سایه ات از آغاز تا ابدیت باقی است
از چشمانت نور می تراود
و عشق با نام تو به نماز می ایستد
یاد تو آغاز و انتهای لحظه هاست
همه ی سالهایم به نام توست
فصل هایم از تو رنگ می گیرد
تو، عظیم ترین معنای یک واژه ای
و به گام های عشق تا خدا رفته ای
عروج تو عروج هر چه هستی است
ستم زیر گام هایت له می شود
و تاریکی از تراوش نگاهت می گریزد
لبخند تو شکوه زندگی است
و آغوشت پناه نیکی ها
خورشید در تو معنا می شود
و ماه بر اعجاز تو سجده می برد
تو را می خوانم به نام
برای آنکه بهترینی
برای آنکه آخرینی
برای من همه ای
همه ی هستی در تو می روید
گام هایت در تپش های من تکرار می شود
و می آیی از آن سوی هجرت
از آن سوی آفرینش
و آفتاب بر شانه هایت جاری است
همه ی سال هایم به نام توست
عاطفه سلطانمرادی/الیگودرز